کار باران همین است؛ می شوید و ...
پاک می کند و ....
آنقدر می بارد ؛
تا دلت برای تابیدن خورشید ؛ تنگ شود!
امّا ....
باران آمـــد ....
و دیگـــر آرامِ جان نبود!!
اینبار آمد و جای غبار،
شادی را از هفت سین هایمان، شُست و با خود بُرد!
می بینی جانِ جانان؟
نظم دنیا آنقدر بهم ریخته ...
که زمین و زمان، به هم رسیده اند!
امـــا ؛
مــا هنوز به دردِ نبودنت، نرسیده ایم!
دیگر زمین بی پناهی اش را چگونه فریاد کند؛
که قلبِ بی دردِ ما، باورَش کند؟
بی پناهیِ زمین که سهل است...
بی پناهی ما را نیز، همه فهمیده اند! جز خودمان.
کاش بعد از این باران؛ دلمان، برای خورشیدِ چشمانت کمی تنگ شود...