دعای عظم البلا شاعری - اقلیمـ رهایے

اومدم تو این شبها بازم دعا
که تو رو صدا کنم بگم آقا
من دلم سنگ شده تنگ شده
از غم دوری تو رنگ شده
رنگ غم را تو بگیر از شب من
رنگ شادی رو بزن بر دل من
آقا وقتی که بهت فکر میکنم
حتی تنهایی هاتو حس میکنم
چرا هیچ کاری نکردم تا حالا
چرا من پاک نشدم، چرا چرا؟
من شدم غرق زمانه غرق غم
بیا این قفس رو بشکن یا بخر
مثل یک پرنده منو با خودت ببر
این پر و بال دلم هست ولی
شوق پرواز به اقلیم تو نیست
تو کجایی؟ کربلایی یا نجف؟
تو کجایی! منو با خودت ببر
من دلم گیر چیه؟ نمیدونم
بیا سرگشته رو با خودت ببر
من قسم خوردم به جون مادرت
که دیگه دور نشم از کرمت
من یروز میبینمت دلم خوشه
واسه اونروزه دلم پر میکشه
که بخندی و یادم بره فراق
که بیای پایان بدی به انتظار

وحید زارع شب قدر سال 1396



      

در امر دین و فرهنگ
«آتش به اختیاریم»
حتی به امر رهبر
«آتش به اختیاریم»
ای داعش خطاکار
وهابی زناکار
از خشم شیعه دوری
شد خاتمه صبوری
«آتش به اختیاریم»
ای جرم بی نهایت
کارت شده خیانت
پایان شد این صبوری
«آتش به اختیاریم»
پایان توست دیگر
ای خائن به کشور
ما در پی تلافی
«آتش به اختیاریم»
فکر فرار خود باش
جای تو نیست دیگر
ایران برای ایران
«آتش به اختیاریم»
یکرنگ و بی قراریم
در کار خود نمانیم
رنگ بنفش دیگر
آبی به رو ندارد
پایان تو به زودی
«آتش به اختیاریم»
آل سعود دیگر
پایان توست اما
در رفتنت سعادت
در ماندنت شقاوت
مغلوب حزب مایی
«آتش به اختیاریم»
تکفیری خطاکار
ای غافل از حقایق
بنگر به رهبر ما
شاید شوی هدایت
گر تند و تیز گشتی
«آتش به اختیاریم»
بنگر چگونه تا هست
نام شهید و سربند
نام علی بگوییم
«آتش به اختیاریم»
نه تند میشویم و
نه کند میرویم ما
اما به امر رهبر
«آتش به اختیاریم»
گفتند یا شهادت
گفتند یا سعادت
پایان کار اینست
«آتش به اختیارید»
ای رهبر و ولایت
ممنون امرت هستیم
دیگر سکوت هرگز
«آتش به اختیاریم»
شاعر: وحید زارع



      

من در این کلبه که محزون و وفادار تو باشم
اشک ریزان مرثیه ساز و هوادار تو باشم
من نه در روز که شبها همگی داغ تو دارم
من نه در ماه که در سال گرفتار تو باشم
من به امید تو آنروز که آیی به سر من
در هوای نفس عشق و بیمار تو باشم
من شدم منتظر لحظه ی دیدار تو ای عشق
که شب وصل تو جانا فداکار تو باشم
من امید دل دیوانه خود را به سحرگاه
خرم آن صبح که در مشرق و درمان تو باشم.
شاعر: وحید زارع
السلام علیک یا اباصالح المهدی
ادرکنی... المستغاث بک یا صاحب الزمان.



      

کاش در دیر خرابات فراق
غزلی ساخته بودم گاهی
دم دروازه ی دنیای خیال
سر این کوچه ی دلتنگی ها
ته این همهمه ی روشن رود
میشنیدم هدف سبز وصال
یا وصالی لب دریای خیال
من برای دل خود ساخته ام دنیایی
که پر از غم و پر از شعر و پر از فریاد است
شاعر بی کس شهر
شاعر دلتنگی
نکند سمت هوسهای قشنگ
نسرایی شعری
نفروزی شمعی
آدمک شاد بخند
آدمک آدمی اینجا تنهاست
تو بخند ، تنها تو بخند
با همان بغض قشنگ
من بمیرم اگر آن کاج بلند
سمت رویای وصالت آید
آخر ای سبزترین هستی من
آه دلتنگترین مستی من
من شب تلخ فراق گل را
با همه بی برگی
با همه وجود سردی
با همه تلخی و دلتنگی ها
گذراندم و رسیدم به بهار
و رسیدم ته رویای وصال
و تو ای باغ بهار
تو ای یار وفادار محال
برو تا دیرتر از دیروز است
برو تا دیر شده
مرغ باغ ملکوت
اندرین درد و بلا
زخمی ، زمینگیر شده
قفس خاطره ای ساخته ام
مرغ دل در قفس انداخته ام
برو ای مرغ محال
برو ای خواب و خیال
برو ای راوی رویای وصال
برو اما گاهی
از سر رحم و مروت نفسی
یا به حرمت گاهی
یاد من باش فقط
یار من باش ، فقط
مرحم زخم دلم باش ، فقط
راستی جمعه شده
راستی حضرت باران هم نیست!
راستی دیر نکرد؟
وسط اینهمه درد ، دلمان پیر نکرد؟
کاش یادش بودیم
کاش یارش بودیم
کاش همدم ورد دعایش بودیم
بی قرار نفس گرم وصالش بودیم
آخر این بی خبری جان مرا میگیرد
آخر این یاس قرار دل من میگیرد
شاعر: وحید زارع
جمعه بیست و چهارم دی ماه سال 1395



      

چقدر دوری ما طول کشید
چقدر فاصله ها طول کشید
گفته بودی که کمی صبر کنم می آیی
گفته بودی که دلم تنگ شود می آیی
گفته بودی که کمی صبر ولی خیلی شد
گفته بودی که کمی اشک ولی سیلی شد
گفته بودم؟ که برایت بنویسم که بیا!؟
گفته بودم؟ که دلم سنگ شده، زود بیا؟
گفتم این چشمه ی اشک باز سرازیر شده؟
رود پر عاطفه ی حس ز عطش پیر شده؟
گفته بودی چو بیایم ز عطش سیر شوی
گفته بودی که جوان دل پس از این پیر شوی
منتظر بودم و هستم بخدا یک نظری
نظری کن به گدا بهر خدا یک نظری
آخر از هجر تو یکروز نفس ، گیر شود
بیت آخر ز فراق تو زمین گیر شود.
آخرین روزهای آذر سال نود و پنج

شاعر: وحیدزارع در جوار ضریح علی بن حمزه
(بیت آخر با التماس کنار ضریح آقا جور شد)

اصلا شاعر اهل بیت اگر شعرش جور نشد باید التماس کند...
29 آذر سال 1395



      

به نام زیبایش سلام
کم می آورم همیشه میان اینهمه خوب...
آخر نشد که فکری بحال من کنی
من با تمام بی کسی خود با تو مانده ام
شاید شبی سفری سوی ما کنی...
آنقدر بین واژه های فراق میگردم
تا سردی شب و روز مرا تو ها کنی
یکروز خوب و شبی بد... قصه چیست؟
آخر نمیشود که مرا تو دعا کنی؟
من از این همه التماس دعای شهر
خیری ندیدم و خودت باید دعا کنی
باید دعا کنی تو مرا تا ظهور تو
من خوب و روسفید باشم پیش روی تو
شاید که بجز تو فقط دعای مادرت
تاثیر کند به حال زار نوکرت
ما تحبس الدعا شده ی عصر بی کسی
باید برای ظهور چون تویی دعا کنیم!

اللهم عجل لولیک الفرج
وحید زارع - رمضان سال 1437



      

کاسه ی صبر دلم را بنگر
مثل این چشمه ی باغ
مثل این رود سرازیر شده
مثل یک پرنده ی سر به هوا
شده تنها ؛ شده تنها ؛ شده تنها
تا برایت بنویسم آقا
تا بدانی بی تو
این دلم غمگین است
تا که دلتنگ ترین عاشق دنیا باشم
همه دردم اینست
تا صدای نفس باد صبا
سمت آغوش و نفس های دلت
سمت دلتنگی ها ؛ سمت تنهایی ها
ببرد سمت هواهای بلند
ببرد سمت هوس های قشنگ
ببرد تا خود کوه
ببرد تا خود دشت گلها
یا کمی بالاتر
سمت اقلیم خودت
سمت اقلیم رهایی وجود
که تو ای سبزترین باغ بهار و رویا
سمت این رویاها
تو بیا ؛ تو بیا ؛ تنها تو بیا
از اشعار وحید زارع ؛ فروردین سال نود و چهار



      

ای کاش دلت نذر دلم بود بیایم
چشمت ز ره تار حرم بود بیایم

پرواز دلم سمت دلت باز به هم خورد
از اشک سرودم که به راهم تو بیایی

ای کاش بجای هوس و فکر و خیالت
دنبال دلم بود دلت تا که بیایم

آمار تپشهای دل تو که عدد نیست
ای کاش که با پای دلت راه بیایی

سوگند به چشمان پر از حسرت و آهت
من در پی چشمان تو ام یار کجایی؟

من آمده ام تا تو در این سردی دوران
آغازگر صلح دل و یار بیابی

من منتظرم تا نفسی سمت من آیی
حیف است زمان ثمر فصل نمانی...

شاعر: وحید زارع

ای کاشی بمانی... ای کاش بمانی که دلم بی کس و کار است...

وحید نوشت: شعر زیر پست اینستاگرام یکی از دوستان بود که بنده در جواب این شعر شعری سرودم

شاعرش رو هم پیدا نکردم. زمستان 1394

دیشب سه غزل نذرِ تو کردم که بیایی
چشمم به رَهِ عاطفه خشکید ؛ کجایی

با شِکوه ی من، چهره ی آدینه تَرَک خورد
از سوی تو اما نه تبسم ؛ نه نِدایی

از بس که در اندیشه ی تو شعله کشیدم
خاکسترِ حسرت شده ام ؛ نیست دوایی

آمارِ تپشهای دلم را به تو گفتم
پرونده شد اندوه من از درد جدایی

سوگند به آوای صمیمانه ی نامَت
از عشق فقط قصدِ من و شعر، شمایی

هر فصلِ دلم بی تو ببین رنگ خزان است
آغاز کن ای گل سفرِ سبزِ رهایی

من منتظرم مرحمتی لطف و نگاهی
حیف است رسد مرگِ من اما تو نیای



      

شبهای بلندی است سلام حضرت آقا...
ای یار غریبان تو پناهی به دل ما
بی قرارم بی قرارم ، بی قرار بی قرار
تو بیا و در بیابان دانه ی عشقی بکار
شاید از دست تو آدم شد دل رسوای ما
گر نیایی در هوایت ، انتظار و انتظار
تو شدی دنیای من رویای من آقای من
یا بیا و یا بگیر این جان من ، این جان من
جشن شب یلدا.. آخرین روز پاییز1394
شاعر: وحید زارع



      

من به این گوشه ای از صحن خوش اما آقا
اینهمه دوری از تو چه دوایی دارد؟
گوشه ای ذکر تو بر لب و به دل حسرتها
دل بی طاقت من بی تو چه حالی دارد؟
بی تو آدم که در این بادیه ها سرگردان
من که غافل شدم از تو چه جزایی دارم؟
در هوای یار و دلدارم نفس همراه آه
اینهمه عاشق دیدار تو حسرت دارد.
اللهم عجل لولیک الفرج
آخرین روزهای پاییز سال 1394
شاعر: وحید زارع
امام حسن



      
   1   2   3      >




[Designed By Ashoora.ir    مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ ]