سفارش تبلیغ
صبا ویژن

اقلیمـ رهایے

یا مَن یبَدِّل السَیئاتِ بالحَسنات ...

غزل 291 حافظ

    نظر

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم

آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش

دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود

گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش

کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو

بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش

وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون

آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش

ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام

جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش


کجا برم

    نظر

وقتی میری تنهامو نمی گیری دستامو به کی بگم
وقتی میری داغونم حالمو نمی تونم به کی بگم
بعد تو من دردامو غصه های شب هامو به کی بگم
بدون تو می ترسم تو حواست نیست اصلا بی کی بگم
بیا چشام به این دره بدون تو نمی گذره شبایی که خرابه حالم
کجا برم که بعد تو خیابونای شهر من نگاتو یاد من نیارن

«متن آهنگ کجا برم محمدرضا گلزار و سینا سرلک»


نامهام باید کوتاه باشد

    نظر

سلام!

حال همه‌ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا

شبیه شمایل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم

خواب دیده‌ام خانه‌ ای خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!

بی‌پرده بگویمت

چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه

یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

نه ری‌را جان

نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!

حال همه خوب است


درد سه حرف دارد..

    نظر

کلی انگیزه داشتم حیف شد

حالام بالام ولی رو سِیف مُد

این همه راهو برو به امید فردایی

که یهو می بینی غیب شد

اَجی مَجی لا فَرَجی

یه عده فعّالن و ما فلجیم

واسه جماعت گنجشک روزی

آینده یعنی همین امشب

ولی جیک نزن درخواست نکن

دیگه هیچ رقمه پرواز نکن

ساکت هیس نخند آواز نخون

دیگه واسه هیچ نفر راه باز نکن

منظور اینه که به زور خواب باشی

باس یادت بره که یه روز بال داشتی

دست بسته جلو قُلدُر

تهش میشه مملکت گُل و قُلقُل

لای جوونا صحبت وصیت و

گریزونیم از لغت نصیحت و

محاسن روی صورته نه سیرت و

نشستیم روی گسل حقیقت

آدم ها مثل چاهین که هر چی

حال بدی انگاری پر نمیشن

واسه من غریبه نمای شهر

انگار همه بازیگر نمایشن

اینه مهد فخر دیگه معرفت

دید و حد فهم زیر خط فقر

ظاهر رو ببینی اصل هوش

تو باطن جای مغز فضله موش

لای برند ها خودشو پیچیده

هویت و هسته پوچ

واسه همینه زندگی رو مبارزه می بینم

با برنامه مقابلت می شینم

من اعصاب بیست سال دیگمو

الان دارم از بدن خودم مساعده می گیرم

دیگه مهم نیست چه سالیه

از این جا به بعد وقت اضافیه

میری سرپایینی و سرعت می گیری

می بینی شصت ساعت یعنی یه ثانیه

تا وقتی وداع بگی دار فانی

کارت اینه که پر کنی جای خالی

انگار افتادی وسط چاه تاریک

فقط تصویر ماهو داری

از اونجا که بریده شد بند ناف

تا اون وقتی که پایان یه خط صافه

قدم ها رو من یه جوری میکوبم زمین

که جاودانه بشه رد پام قصه رو از ته میبینم

به پرو پام بد پیچیدم پس میگیرم حقمو بعد میمیرم

صد بارم بشکنم گچ میگیرم من درگیر باید و نباید شدم

آدمارو خواستم رعایت کنم حل شده بودم تو طبیعت دورم

حالا برمیگردم به حقیقت خودم


جهان بس فتنه خواهد دید

    نظر

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی

نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو

هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش

که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو

رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم

هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو

روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست

که بر طرف سمن زارش همی‌گردد چمان ابرو

دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی

که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو

تو کافردل نمی‌بندی نقاب زلف و می‌ترسم

که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری

به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

حافظ شیرازی


زندگی و قالیبافی

    نظر

زندگی بافتن یک قالیست..
نہ همان نقش ونگارے که خودت می‌خواهی...
نقشہ را اوست کہ تعیین کرده،
تو در این بین فقط می‌بافی..
نقشہ را خوب ببین..
نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند!


فرق بگذار...

    نظر

آدمای زنده به گل و محبت نیاز دارن و مرده ها به فاتحه!
ولی ما گاهی برعکس عمل میکنیم!
به مرده ها سر میزنیم و گل میبریم براشون ولی راحت فاتحه زنده هارو میخونیم!
گاهی فرصت باهم بودن کمتر از عمر شکوفه هاست..


فرض بگیریم

    نظر

اولین بار که کلمه ی فرض را یاد گرفتم اول ابتدایی بود ،خانم معلم مان می گفت فرض کنید دو تا سیب دارید ، یکی اش را میخورید ، حالا چندتا سیب باقی مانده ؟آنقدر این کلمه برایم نامانوس و عجیب بود که نمیدانی ،فرض؟ فرض بگیرم که دو تا سیب دارم ؟چطور فرض بگیرم ؟ فرض را از کجا باید بگیرم ؟
یکبار از خانوم معلم مان پرسیدم ، خانوم ما نم یدانیم چطور و از کجا فرض بگیریم.خانوم معلم مان خیلی خوشگل بود ، چهره ای دقیق از او در ذهن ندارم اما یادم می آید چشمانی روشن داشت ، سفید و بور بود و مهربان ، جوری مقنعه میگذاشت که همیشه چند تار مویش بیرون میریخت ،انگار که میدانست آن چند تار مو چقدر به چهره اش مزه میدهد.خندید و گفت: پسرم فرض را از جایی نمیگیرند ، فرض گرفتن یعنی خیال کردن ،یعنی فکر کنی که چیزی را داری در حالی که واقعن نداری اش ، مثل همین سیب،فرض یعنی این ، یعنی خیال کنی که سیب داری ، هرچند که سیبی اینجا نیست.
حالا بیست سال گذشته است و من این روزها تنها کاری که بلدم به خوبی انجامش دهم فرض کردن است.وقتی میخواهم بروم خرید فرض میکنم تو کنار من نشسته ای و با کنترل ضبط طبق معمول درگیری برای پیدا کردن آهنگ مورد علاقه ات.
وقتی دارم فیلم میبینم فرض میکنم تو همینجایی و مثل همیشه با همان عجول بودن شیرینت ، دلت میخواهد زودتر بدانی که بالاخره ته فیلم چه میشود.
فرض میکنم وقتی که بنزین زدم طبق معمول تو پول را از کیف پول به من بدهی و مثل همیشه عشق حساب و کتاب داشته باشی.
فرض میکنم که قبل اینکه بخواهم از ماشین پیاده شوم برگردم سمت تو و دستی به عادت لای موهایم بکشی و یقه ام را صاف و شق و رق کنی و بعد اجازه ی رفتن صادر کنی.
فرض میکنم هستی و موقعی که پشت ترافیک اعصابم بهم میریزد مثل همان موقع ها برایم شعر میخوانی و کم کم مجاب میشوم که باباجان ترافیک آنقدر ها هم بد نیست.
خانم معلم نمیدانم کجایی ، اما این روزها که میگذرد آنچنان فرض گرفتن را یاد گرفته ام که شما هم باورتان نمیشود.اما میدانی.فرض گرفتن دو عدد سیب کجا و فرض گرفتن تو را داشتن کجا؟
فرض گرفتن یعنی که تو را داشته باشم ، در حالی که به شدت هر چه تمام تر ندارم ات .


الحمدلله که دارد میگذرد...

    نظر

آدمهای خوب همیشه اول داستان لبخند به لب دارند
در عمیق ترین فکرهایشان ، آنجا که دست هیچکس نمیرسد تا از دریای افکارشان بیرونشان بکشد ،باز حواسشان به دوستشان هست که دلش نگیرد
همان هایی که برای بچه‌ای که با دقت از پشت پنجره ماشین بهشان زل زده شکلک در میاورند
آدمهایی که اشکشان دربیاید اشک در نمی‌اورند
خوبها وقتی ازشان تعریف میشود متواضعانه تبسم میکنند
در همه حال حالتان را جویایند و به یادتان هستند ،
حتی اگر وقتی که خطاب کنیدشان : "چطوری بی مرام " باز لبخند مهربانانه شان را میزنند و میگویند "کوتاهی از ماست ، حالا اصل حالت چطوره با مرام ؟"
آدمهایی که فدایی شدند برای کس و ناکس‌
دوست و دشمن فرقی نمیکند
مهربانی در بند بند وجودشان میجوشد
همان ها که لقمه ای اگر هست کوچکترینش سهم خودشان میشود و به هنگام گذر از جایی که پرنده ای در حال غذا خوردن است مسیرشان را کج میکنند که یه وقت نپرد ..
همان ها که پیرمرد دست فروشی را می‌بینند ،بغض میکنند
انها که دوست دارند زودتر از پدر و مادر و عزیزان خود بمیرند نکند که داغِ آنها را ببینند
همان ها که حسادت را بلد نیستند و وقتی خبرِ خوش برای دوستانشان میشوند اشک شوق در چشمهایشان حلقه میزند...
آنها در منتهای سادگی به سر میبرند... ته ته تنهایی...